شايد طولاني بشه ولي سعي ميكنم كم كم بنويسم. از اونجايي كه وقت زيادي تا كنكور نمونده شايد مختصر بگم. ولي گفتنش لازمه...
بريدم از همه چيز، دلم فقط به خدا خوش بود. ميترسيدم كه ازش بپرسم چرا؟ خودم رو در اون حد نميديدم. شبهايي ميشد كه نصفه شب از خواب ميپريدم و تنهايي خودم رو كه ميديدم بغضم ميتركيد و با ناله از ته دل ازش ميخواستم آرومم كنه. من ازش يك چيز خواستم و اونهم كم نگذاشت. منو تا لبه تيغ برد. ازش خودشو خواستم. هميشه فكر ميكنم با يك خنده مليح نگاهم ميكنه و ميگه كار هر خر نيست خرمن كوفتن!
مخصوصاً اون اولا كه طاقتم طاق ميشد و دوست داشتم به زمين و زمان بد و بيراه بگم. از بي معرفتي زمونه، از بيمرامي اطرافيانم. از درك نشدنها و از تنهاييها.
كسي رو نداشتم كه بهش بگم. ميديدم فقط من هستم و او. هرجا تنها شدم، سايه سنگين وجودشو حس ميكردم. ميخواستم شكايتشو بكنم، اما كسي نبود. به خودش شكايت ميكردم، بهش ميگفتم كه در توانم نيست ولي با اين وجود ميخوامش.
من و تو رو سر راه هم گذاشت. من با تو آرامش ميگرفتم، از وصلت با تو مطمئن بودم، ولي اون تموم نقشههاي منو خراب كرد. و گفت تو نيستي، اينجا منم كه كارا رو درست ميكنم.
تو راه انرژي ميداد. ميگفتم خدايا ميرم جلو، دستم خاليه ولي خودت ميدوني كه دستم آزاد بشه چه كارا كه نميكنم، ميگفت اي رسول نكنه از حرف كسايي كه ميگن چرا تو مالي نداري و يا فرشته آسموني همراهت نيست، ناراحت بشي! ما حواسمون همه جا هست. و موارد مشابه زيادي...
ادامه داشت تا روزي كه ديگه به گلوم رسيده بود و داشتم منفجر ميشدم. آمد كه اي رسول، آنچه كه از پروردگارت به تو نازل شده ابلاغ كن، اگر اين كار را نكني رسالتت و مأموريتت رو انگار انجام ندادي!
كي ميفهمه؟ كي تو اون شرايط حس منو داشته؟ يك سال و سه ماه ضجر بكشي، آخرش اينطوري بگن چه ميكني؟ اونهم...
هميشه ازش خواستم كه اگر صلاحمونه اين وصلت صورت بگيره. پيش امام رضا، حضرت معصومه، بقيع، حرم پيامبر و... تا خونه خودش ازش خواستم. هميشه ازش خواستم بهترين كيس رو جلو پاي هر دو مون بذاره.
تا اون زمان كه همه چيز به كل خراب شد... بعداً ياد استخاره مهر 87 افتادم و خوندمش. چند بار، باز نگاهش كردم. همون نيم صفحهايكه كل زندگي منو توش نوشته بود.
* بحق فرستاديم و بحق نازل شد و تو را نفرستاديم مگر براي مژده دادن و آگاه كردن از نهايت كار. و قرآني را براي تو جزء جزء فرستاديم تا آهسته، آهسته براي مردم حكايت كني و... *
كدوم مردم؟ اين استخاره وصلت من و تو بود؟ بجز من و تو كي اينجا بود؟ كي تو دلت انداخت اون موقع كه من توي لجن دنيا بودم، آره توي لجن! بياي و بگي ثبت نام كن؟
همون بود كه هميشه با اون همه اتفاقات كه خودت ميدوني، ياد تو رو تو دلم تازه نگهداشت و نميذاشت نفرين كنم. همش ميگفت اون بود كه اين كارو كرد برات، اون بود كه اون كارو كرد،...
هموني كه حتي دوست نداري ريختشو ببيني. ميگي اعتقاد نداري ولي ميگي دعا كن.
حافظ كنارم نبود، ولي اگر هم بود من به اين بيشتر اعتماد ميكردم.
هميشه جلو چشمم بودي با اينكه...
ديگه فهميدم قرار نيست به اين زوديا اتفاقي بيافته. هميشه هر وقت يادت افتادم دعا كردم برات. فقط ازش ميخواستم كه بهترينشو نصيبت كنه. ازش خواستم يه كاري كنه كه به خودش برسي. ميدونم تلفات داره، داري ميكشي، ولي يك بار هم كه شده اعتماد كن. ميارزه.
عزيزم، موسي، مريم، محمد، فاطمه و... هيچ كدومشون نرسيدن بهش، مگر اينكه بيچاره شدن و دلشون شكست.
*أنا عند المنكسره قلوبهم*
بذار ببرتت
+ نوشته شده توسط @ در دوشنبه
1387/09/25 و ساعت
7:58 PM |