تبليغاتX
گل مریم6383
 

سلام زیاد. پس از حدود یکسال و اندی برگشتم. میخوام بازم بنویسم. این روزها حال خوبی ندارم. فکر

میکنم بدبخت تر از من در این عالم وجود نداره. خیلی خسته هستم. فکر کنم هر چی میکشم بازتاب

تمام کارهای خودمه. از تموم کسایی که من رو می شناسن و من در حقشون بدی کردم میخوام که منو

ببخشن. سعی می کنم هر روز مطلب بذارم. هرچی از هر جا. با نظراتتون به من دلگرمی بدید.

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 1388/08/13 و ساعت 8:50 AM |

شايد طولاني بشه ولي سعي مي‌كنم كم كم بنويسم. از اونجايي كه وقت زيادي تا كنكور نمونده شايد مختصر بگم. ولي گفتنش لازمه...

بريدم از همه چيز، دلم فقط به خدا خوش بود. مي‌ترسيدم كه ازش بپرسم چرا؟ خودم رو در اون حد نمي‌ديدم. شبهايي مي‌شد كه نصفه شب از خواب مي‌پريدم و تنهايي خودم رو كه مي‌ديدم بغضم مي‌تركيد و با ناله از ته دل ازش مي‌خواستم آرومم كنه. من ازش يك چيز خواستم و اونهم كم نگذاشت. منو تا لبه تيغ برد. ازش خودشو خواستم. هميشه فكر مي‌كنم با يك خنده مليح نگاهم مي‌كنه و ميگه كار هر خر نيست خرمن كوفتن!

مخصوصاً اون اولا كه طاقتم طاق مي‌شد و دوست داشتم به زمين و زمان بد و بيراه بگم. از بي معرفتي زمونه، از بي‌مرامي اطرافيانم. از درك نشدن‌ها و از تنهايي‌ها.

 

كسي رو نداشتم كه بهش بگم. مي‌ديدم فقط من هستم و او. هرجا تنها شدم، سايه سنگين وجودشو حس مي‌كردم. مي‌خواستم شكايتشو بكنم، اما كسي نبود. به خودش شكايت مي‌كردم، بهش مي‌گفتم كه در توانم نيست ولي با اين وجود مي‌خوامش.

 

من و تو رو سر راه هم گذاشت. من با تو آرامش مي‌گرفتم، از وصلت با تو مطمئن بودم، ولي اون تموم نقشه‌هاي منو خراب كرد. و گفت تو نيستي، اينجا منم كه كارا رو درست مي‌كنم.

 

تو راه انرژي مي‌داد. مي‌گفتم خدايا مي‌رم جلو، دستم خاليه ولي خودت مي‌دوني كه دستم آزاد بشه چه كارا كه نمي‌كنم، مي‌گفت اي رسول نكنه از حرف كسايي كه مي‌گن چرا تو مالي نداري و يا فرشته آسموني همراهت نيست، ناراحت بشي! ما حواسمون همه جا هست. و موارد مشابه زيادي...

 

ادامه داشت تا روزي كه ديگه به گلوم رسيده بود و داشتم منفجر مي‌شدم. آمد كه اي رسول، آنچه كه از پروردگارت به تو نازل شده ابلاغ كن، اگر اين كار را نكني رسالتت و مأموريتت رو انگار انجام ندادي!

 

كي مي‌فهمه؟ كي تو اون شرايط حس منو داشته؟ يك سال و سه ماه ضجر بكشي، آخرش اينطوري بگن چه مي‌كني؟ اونهم...

 

هميشه ازش خواستم كه اگر صلاحمونه اين وصلت صورت بگيره. پيش امام رضا، حضرت معصومه، بقيع، حرم پيامبر و... تا خونه خودش ازش خواستم. هميشه ازش خواستم بهترين كيس رو جلو پاي هر دو مون بذاره.

 

تا اون زمان كه همه چيز به كل خراب شد... بعداً ياد استخاره مهر 87 افتادم و خوندمش. چند بار، باز نگاهش كردم. همون نيم صفحه‌ايكه كل زندگي منو توش نوشته بود.

 

* بحق فرستاديم و بحق نازل شد و تو را نفرستاديم مگر براي مژده دادن و آگاه كردن از نهايت كار. و قرآني را براي تو جزء جزء فرستاديم تا آهسته، آهسته براي مردم حكايت كني و... *

 

كدوم مردم؟ اين استخاره وصلت من و تو بود؟ بجز من و تو كي اينجا بود؟ كي تو دلت انداخت اون موقع كه من توي لجن دنيا بودم، آره توي لجن! بياي و بگي ثبت نام كن؟

همون بود كه هميشه با اون همه اتفاقات كه خودت مي‌دوني، ياد تو رو تو دلم  تازه نگه‌داشت و نمي‌ذاشت نفرين كنم. همش مي‌گفت اون بود كه اين كارو كرد برات، اون بود كه اون كارو كرد،...

هموني كه حتي دوست نداري ريختشو ببيني. مي‌گي اعتقاد نداري ولي مي‌گي دعا كن.

حافظ كنارم نبود، ولي اگر هم بود من به اين بيشتر اعتماد مي‌كردم.

 

هميشه جلو چشمم بودي با اينكه...

 

ديگه فهميدم قرار نيست به اين زوديا اتفاقي بيافته. هميشه هر وقت يادت افتادم دعا كردم برات. فقط ازش مي‌خواستم كه بهترينشو نصيبت كنه. ازش خواستم يه كاري كنه كه به خودش برسي. مي‌دونم تلفات داره، داري مي‌كشي، ولي يك بار هم كه شده اعتماد كن. مي‌ارزه.

 

عزيزم، موسي، مريم، محمد، فاطمه و... هيچ كدومشون نرسيدن بهش، مگر اينكه بيچاره شدن و دلشون شكست.

*أنا عند المنكسره قلوبهم*

بذار ببرتت

+ نوشته شده توسط @ در دوشنبه 1387/09/25 و ساعت 7:58 PM |
 

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه دلاری بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او حتی یک سنت بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلویي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه نفره رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.

 

+ نوشته شده توسط @ در چهارشنبه 1387/08/08 و ساعت 8:45 AM |

 

خدا عاشق توست

پس خود را به جریان او بسپار

و در آن غرق شو

 

+ نوشته شده توسط @ در سه شنبه 1387/07/30 و ساعت 10:26 AM |
ساعتی بیش تا رفتن او نمانده،

و این بار من شاهد رفتن او هستم

برایش آرزوی موفقیت و آرامش میکنم...

 

درگذرکاه زمانه خیمه شب بازی دهر  

 با همه تلخی وشیرینی خود میگذرد

این فقط خاطره‌هاست چه شيرين و چه تلخ 

دست ناخورده به جا مي‌ماند

+ نوشته شده توسط @ در سه شنبه 1387/07/30 و ساعت 10:1 AM |
همه چیز رو فراموش کرده ایم، مردم رو، خدا رو... حتی خودمونو

یادمون رفته کجا بودیم...

از کجا اومدیم...

داریم کجا میریم؟؟؟

اصلا واسه چی اومدیم؟

اینجا کلبه تنهایی و آسایش منه. توش خیلی خاطره ها داشتم.

خیلی بزرگم کرد و دست آخر منو سپرد به اونجایی که بهش تعلق داشتم. و من

 از اونجا اومدم هر از چند گاهی یه سری بزنم. خبرای تازه اونجا رو نقل کنم و بگم

چه جای خوبی و قشنگیه.

 شما ها هم بنویسین.

از ته دلتون...

راست گفته اند که "هر آنچه از دل برآید    لاجرم بر دل نشیند"

 

+ نوشته شده توسط @ در سه شنبه 1387/07/23 و ساعت 12:45 PM |

وقت اون رسیده که دستی به سر و روی این کلبه متروکه بکشم.

کلبه ای که هر از چند گاهی از پنجره اش نگاهی توش می کردم تا ببینم چقدر تار عنکبوت گرفته.

سخت بود ولی گذشت، دقیقاْ حس یک معتاد تو ترک...

و الان... پاک پاک!

از هر چیز و هر کس.

                مستقل... کاملاْ مستقل.

 

+ نوشته شده توسط @ در چهارشنبه 1387/07/17 و ساعت 7:45 PM |
 

نفرت و ناامیدی تمام وجودم رو گرفته.هیچ انگیزه ای واسه ادامه دادن ندارم.دیگه هیچی نمیتونه برم

   گردونه.دیگه از اون نشاط همیشگی در وجودم خبری نیست.دیگه نمی نویسم.

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1387/04/31 و ساعت 0:10 AM |

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى نمی‌دانند.

هرمانعى ممکن است فرصتى نوباشد!

 

+ نوشته شده توسط @ در پنجشنبه 1387/04/27 و ساعت 1:9 PM |

 

آنکه عشق نظرش ناز چو الماس بود                                                   

                                                   همه یادش به دلم بوی گل یاس بود

مریم و مشک ختن مستی ام آورد به بار                                                   

                                                   خاطراتت به دلم مانده بسی گرم ای یار!

چه کسی گفت که یاس است ثمین؟                                                   

                                                   ناز من را او ندید، ارنه بشد خاک زمین

عید بر جانت مبارک باشد ای آرام من                                                   

                                                   تا ببينم روي تو تنگ بماند اين جان و تن

 

و تو هم فراموش نکن که یکی هست که دلش سرشار از محبت توئه ...

 عید بر شما مبارک 

 

+ نوشته شده توسط @ در چهارشنبه 1387/04/26 و ساعت 7:0 PM |
set as your home page JavaScript Codes
JavaScript Codes JavaScript Codes